تبليغاتX
آثارجاوید
اين وبلاگ جهت طرح نظرات وارائه آثار فرهنگي وهنري نوشته شده است
براستی پروانه ها بعداز این روزای قشنگ پاییزی کجا میروند؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 9:28  توسط جاویدمهر  | 

 یادمون باشه چند روز بیشتر به باغ بی برگی نمونده . تا فرصت باقیه از زیباییهای طبیعت استفاده کنیم 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 10:37  توسط جاویدمهر  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 9:34  توسط جاویدمهر  | 

به مناسبت روز ولادت حضرت عشق امام رضا(ع)

زائري باراني ام  ، آقا به دادم مي رسي؟

بي پناهم خسته ام ، تنها ، به دادم مي رسي؟

گر چه آهو نيستم اما پر از دلتنگي ام

ضامن چشمان آهوها ، به دادم مي رسي؟

از کبوترها که مي پرسم نشانم مي دهند 

گنبد و گلدسته هايت را ، به دادم مي رسي؟ 

ماهي افتاده بر خاکم لبالب تشنگي 

پهنه آبي ترين دريا ، به دادم مي رسي؟

ماه نوراني شب هاي سياه عمر من

ماه من ، اي ماه من ، آيا به دادم مي رسي؟

من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام

هشتمين دردانه زهرا ، به دادم مي رسي؟

باز هم مشهد ، مسافرها، هياهوي حرم

يک نفر فرياد زد: آقا به دادم می رسی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:39  توسط جاویدمهر  | 

كجايي مسافرم؟

هزار بار عاشقت شدم مسافر نرسيده

هزار بار غبار از پنجره گرفتم تا از دور آمدنت را ببينم و با يك سبد عطر شب به استقبال قدمهاي سبك سحروار سحری ات بشتابم

تو كه ميداني ، با آمدنت ، از گريه هاي آرامم ،آرام اقيانوس زلالي خلق مي شود كه هر خسته مي تواند يك تكه از آن را به رسم آيينگي با خود به خانه ببرد

هزار بار، باران كه باريد پا به پايش باريدم تا تنم خالي از غبار ، معطر و متين شايسته پذيرايي ات گردد، تو كه مي داني حتي تن نيز تقدس يافت در اين انتظار ،چنان پاكيزه و پا لوده كه وسعتي و  فرصتي براي تبلور و انعكاس آفتاب ، تو كه مي داني ، تن هم همه معنا شد در اين انتظار... از تو معنا يافتم بيا كه در افق آغوشت ، ستاره ستاره سرود روشني بخوانم.

بيا كه از تبسمت تازه شوم ، طلوع كنم

بيا شقايق شيدا ، تنها توبه اندازه شيدايي من ، عاشقي ، تنها تو با عشقم هم اندازه اي ....

هزار بار با هزار گوش ،آواز هزار را شنيدم تا از هواي اهورايي ات پر شوم بيا اهوراي از عشق احمر ، بيا كه من هميشه هزار بار عاشقت مي مانم ، بيا نازنينم ، بياو گلباران كن لحظه هايم را

بيا  تا از حلاوت حلول نگاهت بر نگاهم خمار خستگي از اين چشمان خيس منتظر بيرون رود ...

متنی زیبا از: پریا

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 8:30  توسط جاویدمهر  |